«پول... و دیگر هیچ» نام رمانی از جورج اورول،( ۱۹۵۰-۱۹۰۳) نویسنده توانای انگلیسی با ترجمه همایون حنیفهوند مقدم است. اورول این کتاب را در دهه ۱۹۳۰ نوشته است. او در این داستان، با بیان داستان زندگی یک جوان سیساله انگلیسی به بررسی وضع مردم انگلستان و بهویژه وابستگان قشر متوسط این کشور میپردازد.
گوردون کامستاک»، قهرمان این داستان، مردی است که دارای ذوق سرشاری در زمینهی ادبیات است. او آرمانهای ویژهی خود را دارد و میکوشد با آنچه که دنیای پول میخواندش به ستیز برخیزد. گوردون در راستای این هدف بسیاری از وابستگیهای مادی زندگی خود را از خود میراند و در ژرفنای تهیدستی و بیچیزی فرو میرود. در این میان دو شخصیت، «رزماری» که درصدد ازدواج با گوردون میباشد و «راولستون» که چپگرایی با ویژگیهای انگلیسی است، تلاش میکنند او را به راهی که به باورشان راه راستین و درست زندگی میباشد، بکشانند. اما گوردون در برابر این فشارها از خود مقاومت نشان میدهد و هر بار بیشتر و بیشتر در ورطهی تهیدستی فرو میرود. کمکم، این تلاش توانفرسا او را با فرسودگی و از خود بیخود شدن روبرو میکند و سرانجام گوردون کامستاک در برابر وابستگیهای مادی ویژهی جامعهی روبهزوال سرمایهداری تسلیم میشود.
بخشی از داستان:
به روز یکشنبه اندیشید. آنها قرار بود که در ساعت نُه بامداد یکدیگر را در ایستگاه «پدینگتون» ملاقات کنند. این سفر حدود ده پوند خرج برمیداشت. حتی اگر مجبور میشد که پیراهنش را گرو بگذارد، این کار را میکرد. خدا کند که یکشنبه روز خوبی باشد! حالا زمستان راستین مینمود. چه شانسی میآوردند که اگر یکشنبه آینده دارای هوای خوب و زیبایی میشد؛ روزی بدون باد و طوفان. از آن روزهایی که تقریباً به تابستان شباهت دارد. از آن روزهایی که میتوانی ساعتها بر روی یک سرخس خشکشده و بدون احساس سرما بخوابی!اما چنین روزهایی بسیار کم پیش میآیند. شاید در هر زمستان تنها دوازده روز چنین باشد. احتمال زیادی داشت که در آن روز باران ببارد. آنها برای به سر بردن با یکدیگر جایی جز فضای باز، خیابانها و پارکها نداشتند. عشق ورزیدن در یک محیط سرد و در حالیکه پول نداشته باشی، کار آسانی نیست.